Tuesday, May 13, 2008

تا فرصتی دیگر

با من میگویید تاب آوردن زندگی دشوار است. پس گردن فرازی ات در بامداد و افتادگی ات در شامگاه از چیست؟
تاب آوردن زندگی دشوار است. اما خود را چنین نازپرورده منمای! ما همه نرینه و مادینه خران خوش خط و خال بار کشیم!
درست است که ما عاشق زندگی هستیم. اما نه از آن رو که بدان خو کرده ایم. بل از آن رو که خوکرده عشقیم.
عشق هیچگاه بی بهره از جنون نیست. اما جنون نیز هیچگاه بی بهره از خرد نیست...
و نیز به گمان من که اهل زندگی ام، پروانه ها و حباب های صابون و هر آنچه در میان آدمیان از جنس آنهاست با شادکامی از همه آشنا ترند. دیدار پرواز این روانک های سبک بال دیوانه وار نازک تن پرجنبش زرتشت را به گریستن و نغمه سرایی می انگیزد...
تنها بدان خدایی ایمان دارم که رقص بداند...
تنها...
تنها...
تنها...
تنها...
بدان خدایی...
خدایی...
خدایی...
تنها بدان خدایی ایمان دارم که رقص بداند...

(چنین گفت زرتشت-درباره خواندن و نوشتن)
باز خواهم نوشت... بعدترها
حالا خسته ام